تبليغاتX
رنگ در رنگ

رنگ در رنگ

sh19

شمشیر

سکوت سرخ خاک را شکافت

و نوشت:

«عاشورا

زخم داغیست بر پیشانی کربلا»

شمشیر خیره شد

به غروب خورشید

فولاد دلش نرم شده بود

(تاسوعا و عاشورای حسینی رو به همه عزاداران واقعی

تسلیت عرض میکنم)

+نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت10 PMتوسط شقایق | |

چند وقت می شود

هرچه قصه هرچه شعر

با دلم

قهر کرده اند

جاده، آفتاب ،گل

عابر پیاده، پل

خانه ها،پرنده ها، درخت ها

هرچه رانگاه میکنم

خسته و کلافه اند

حرف تازه ای بزن

شعر تازه ای بخوان

تادوباره پا شوم

تا دوباره چون كبوتري

توي آسمان رها شوم

چند وقت مي شود

عشق در دلم قدم نميزند

هيچ كس

دست بر دلم نميزند

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت8 PMتوسط شقایق | |

صورتی؟نه صورتی به رنگ موهایش نمی آید چشم هایش هم همینطور. بعدی را آورد. نه این یکی زیادی کوتاه بود. اگر بلندتر بود بهتر می شد

-دینگ

زیرلب گفت«اه بازم پیداش شد» صفحه ی چت را باز کرد وبا بی میلی شروع کرد به تایپ کردن «سلام عزیزم خیلی وقت بود منتظرت بودم...» دوباره صحفه لباس هارا آورد. این یکی خوب بود

-دینگ!

با عصبانیت روی صحفه ی چت کلیک کردو نوشت«دارم دنبال یک لباس خوب میگردم یک فروشگاه اینترنتی بهتر سراغ نداری؟» گرم صحبت بود که صدایی شنید. موبایلش روی میز داشت میلرزید . دست هایش را به طرفش دراز کردو بانوک انگشت موبایل رابه طرف خودکشید اس ام اس داشت شماره آشنا نبود باکنجکاوی خواندن پیام را زد وشروع کرد به خواندن:

             «ناهار حاضر است. با تشکر مامان»

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت6 PMتوسط شقایق | |

من در سایه

هر روز که میگذرد

تیره تر می شود سایه ام

وهر لحظه

نزدیکتر به من

میترسم یک باره

حل شوم درتیرگی اش

ورسوب کنم درسکوتش

میترسم سرنوشتم

این طور شود:

من درسایه ام

سایه ام درمن

 

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت3 PMتوسط شقایق | |

بروبکس گل سلام

برای ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰بار میگم شرمنده ولی ایندفعه تقصیر خودم

بود ****¤¤¤ *** مشکلات زیادی ریخته سرم مثل درس و درس

 و درس و درس ودرس که واقعا مشکلات بزرگین

از این به بعد جبران میکنم ولی قول نمیدم چون مطمئنا بازم

مشکلات میاد سراغم تا فردا شایدم پس فردا شایدم یه ماه دیگه

 شایدم.... خلاصه بای تا های

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت0 AMتوسط شقایق | |

گریه میکرد. جیغ میزد. فریاد میکشید. کسی حتی نگاهش

نمیکرد .فقط دست اورا میکشید وبه گفتن"ساکت باش" اکتفا

میکرد. دردنیای آدم بزرگ ها غرق شده بود. میخواست فرار کند

ولی همان دست مانع اومی شد. چشم هایش میسوخت

وگلویش خشک شده بود. کسی به اوتوجه نمیکرد. هرکسی در

فکرو کار خود غرق شده بود. دنیای شیرینی داشت ولی بقیه

دنیایش را تیره میکردند کودکی که بستنی میخواست!

 

واقعا این آدم بزرگا چقدر بدن کاش یه کم بیشتر به بچه ها توجه میکردن

 

    روز جهانی کودک مبارک

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت5 PMتوسط شقایق | |

حضور نا مرئی

حتی اگر آسمان

ابری ترین لباسش را به تن کند

تورا به اندازه ستاره ها

دوست می دارم

که دیده نمی شوند

اما می درخشند

پشت پرده نگاه ما!

تقدیم به داداش عزیزم سامان

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت4 PMتوسط شقایق | |

فال روز

سر کیوسک ها شلوغ است

وسر مردم گرم

مجله ها قد علم می کنند

با دروغ گویی.

فال امروز:

((خوشبختی درکمین است

ای آدم های به گل نشسته!))

ببببببببببببببببببیب!

این هم ازخوشبختی

تصادف

وپاهای شکسته...

 

سه نقطه ها

حرف های زیادی هست

برای گفتن

سه نقطه

و حرف هایی هم برای نگفتن

ببخش که سه نقطه هایم

بیش از سه نقطه می شود

 

سلام برای اینکه متوجه شوید من در این مدت چرا نیومدم آپ قبلی را

بخوانید فعلا خدا نگهدار

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت6 PMتوسط شقایق | |