|
شمشیر سکوت سرخ خاک را شکافت و نوشت: «عاشورا زخم داغیست بر پیشانی کربلا» شمشیر خیره شد به غروب خورشید فولاد دلش نرم شده بود (تاسوعا و عاشورای حسینی رو به همه عزاداران واقعی تسلیت عرض میکنم)
چند وقت می شود
هرچه قصه هرچه شعر با دلم قهر کرده اند جاده، آفتاب ،گل عابر پیاده، پل خانه ها،پرنده ها، درخت ها هرچه رانگاه میکنم خسته و کلافه اند حرف تازه ای بزن شعر تازه ای بخوان تادوباره پا شوم تا دوباره چون كبوتري توي آسمان رها شوم چند وقت مي شود عشق در دلم قدم نميزند هيچ كس دست بر دلم نميزند
صورتی؟نه صورتی به رنگ موهایش نمی آید چشم هایش هم همینطور. بعدی را آورد. نه این یکی زیادی کوتاه بود. اگر بلندتر بود بهتر می شد -دینگ زیرلب گفت«اه بازم پیداش شد» صفحه ی چت را باز کرد وبا بی میلی شروع کرد به تایپ کردن «سلام عزیزم خیلی وقت بود منتظرت بودم...» دوباره صحفه لباس هارا آورد. این یکی خوب بود -دینگ! با عصبانیت روی صحفه ی چت کلیک کردو نوشت«دارم دنبال یک لباس خوب میگردم یک فروشگاه اینترنتی بهتر سراغ نداری؟» گرم صحبت بود که صدایی شنید. موبایلش روی میز داشت میلرزید . دست هایش را به طرفش دراز کردو بانوک انگشت موبایل رابه طرف خودکشید اس ام اس داشت شماره آشنا نبود باکنجکاوی خواندن پیام را زد وشروع کرد به خواندن: «ناهار حاضر است. با تشکر مامان»
من در سایه
هر روز که میگذرد تیره تر می شود سایه ام وهر لحظه نزدیکتر به من میترسم یک باره حل شوم درتیرگی اش ورسوب کنم درسکوتش میترسم سرنوشتم این طور شود: من درسایه ام سایه ام درمن
بروبکس گل سلام
برای ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰بار میگم شرمنده ولی ایندفعه تقصیر خودم بود ****¤¤¤ *** مشکلات زیادی ریخته سرم مثل درس و درس و درس و درس ودرس که واقعا مشکلات بزرگین از این به بعد جبران میکنم ولی قول نمیدم چون مطمئنا بازم مشکلات میاد سراغم تا فردا شایدم پس فردا شایدم یه ماه دیگه شایدم.... خلاصه بای تا های
گریه میکرد. جیغ میزد. فریاد میکشید. کسی حتی نگاهش
نمیکرد .فقط دست اورا میکشید وبه گفتن"ساکت باش" اکتفا میکرد. دردنیای آدم بزرگ ها غرق شده بود. میخواست فرار کند ولی همان دست مانع اومی شد. چشم هایش میسوخت وگلویش خشک شده بود. کسی به اوتوجه نمیکرد. هرکسی در فکرو کار خود غرق شده بود. دنیای شیرینی داشت ولی بقیه دنیایش را تیره میکردند کودکی که بستنی میخواست! واقعا این آدم بزرگا چقدر بدن کاش یه کم بیشتر به بچه ها توجه میکردن روز جهانی کودک مبارک
حضور نا مرئی
حتی اگر آسمان ابری ترین لباسش را به تن کند تورا به اندازه ستاره ها دوست می دارم که دیده نمی شوند اما می درخشند پشت پرده نگاه ما! تقدیم به داداش عزیزم سامان
فال روز
سر کیوسک ها شلوغ است وسر مردم گرم مجله ها قد علم می کنند با دروغ گویی. فال امروز: ((خوشبختی درکمین است ای آدم های به گل نشسته!)) ببببببببببببببببببیب! این هم ازخوشبختی تصادف وپاهای شکسته... سه نقطه ها حرف های زیادی هست برای گفتن سه نقطه و حرف هایی هم برای نگفتن ببخش که سه نقطه هایم بیش از سه نقطه می شود سلام برای اینکه متوجه شوید من در این مدت چرا نیومدم آپ قبلی را بخوانید فعلا خدا نگهدار
|
About![]()
من شقایق 14ساله هستم خوشحالم از این که این وبلاگ رو انتخاب کردید امیدوارم لحظات خوشی رو بگذرونید Archivesدی 1388آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 Links
سیاوش وآرمین وتهی(آیلارجون)
اگه دخترا وارد بشن من میدونم و اونها
ابتدا نيت كنيد سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد .::.حالا
كليد
فال را فشار دهيد.::.
|